العبد

دلنوشت !

العبد

یارب

یادداشت : بعد از دوسال و اندی ، مهاجر شدم ، گفتم مهاجر و یاد حسین پناهی افتادم!
اگر فرصتی شد و دست تقدیر با ما یار بود ، مطالب وبلاگ قبلی را انتقال خواهم داد!

به قولی :

باشد اینجا عاشقی هامان مرتّب باشد


بنابر نوشتِ اشعار و دل نوشت های شخصی است و اما الغیرها ،اسامی دیگر عزیز قید خواهد شد .

صفحه اشعار در اینستاگرام :

M.HGolhassani

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

 

 

یارب

بعضی وقتا ، یه سری دردا هست که نوش کردن داره . اولین ماه رمضون باشه که نتونی بری مناجات ، نتونی بری بشینی قاطی گناه کارا و روت بشه هرچی خواستی بهش بگی ، فقط شبا بشینی با خودت تنها تا سحر هعی حرف بزنی ، هعی گوش بدی... اما فهمیدم چرا امسال نشد برم قاطی خوباش .. نشد شب تا صبح درد و دل کنم.. آره فهمیدم  :

سیدی !

 لعلک ان بابک طردتنی و عن خدمت نهیتنی ...

شاید دیگه اصلاً من و از در خونت روندی ... شاید دیگه اصلا قبولم نداری ..

شاید اصلا دیگه نمی خوای بنده ات باشم .. نکنه از خودت دورم کردی؟ ... نکنه نزاری دیگه بیام درِ خونت ؟ یعنی من الکی دارم دست و پا می زنم ؟

اَو لعلک رایتنی مستخفا بحقک فاقصیتنی

شاید اصلا دیدی اعمالم رو سبک شمردم و محرومم کردی ..

او لعلک رایتنی معرضاً عنک فقلیتنی..

شاید دیدی من روم و از تو برگردوندم .. توام دیگه از من بدت اومده ..

او لعلک وجدتنی فی مقام الکاذبین فرفضتنی ..

شاید دیدی من همه اش دروغ می گم و برای بقیه بالا منبرم ...نکنه آقا روفوزم کردی ؟

او لعلک رایتنی غیر شاکرا لنعمائک فحرمتنی

شاید دیدی من شکر گزار نعمت هات نیستم و محرومم کردی .. شاید اصلا خواستی بهم بفهمونی که سال های پیش چی بهت داده بودم و امسال ندادم ... چرا سال های پیش یه بار شکر نکردی؟؟

او لعلک رایتنی فی الغافلین فمن رحمتک ایستنی

شاید دیدی من همش غفلت می کنم تو ام  من رو ولم کردی ...

او لعلک رایتنی الف مجالس الباطلین فبینی و بینهم خلیتنی

شاید دیدی من تو مجلس باطل ها نشست و برخاست کردم پس بین من و خودت فاصله انداختی..

او لعلک لم تحب ان تسمع دعایی فباعدتنی

نکنه ..

نکنه ..

نکنه اصلا دوست نداری دعام رو بشنوی ؟ نکنه دیگه اصلا دوستم نداری ..

الهی...

الهی...

الهی...

الهی العفو ...

بزار بیام .. پس چه فرقی بین من و تو .. این کرمک یا کریم ..

یا الهی العاصین ..

 

***

 

نشسته بود سرش به کار خودش بود، تو دلش گفت دیگه امسال نمیرم مکه بیست ساله رفتم آقام رو ندیدم . دیگه کجا برم ؟ هعی برم دور خونه خدا بگردم ؟ گردنمم که نیست دیگه . داشت با خودش گریه می کرد ، ناله می کرد که باشه آقا ، باشه :

 

تا یار که را خواهد و میل اش به که باشد ..

 

یه وقت یکی اومد در خونه اش  گفت :

علی بن مهزیار نمی خوای امسال بیای بریم مکه ؟

گفت : نه... تو برو.. برو.. برو ..

گفت : بیا و بربم شاید امسال بنا باشه آقا رو ببینی .. شاید منتظرت باشه آقا .. بازم نمی خوای بیای؟

یهو بهم ریخت ...

گفت : اگه باز رفتم و ندیدمش چی ؟

گفت : اگه منتظر بود ؟ پاشو علی بن مهزیار ...

مست شد ... همه زندگیش رو جمع و جور کرد ...زد به بیابون و همون شب پیاده به راه افتاد ..

 

مرا مستِ باده ات کردی ، حالِ زارِ من را بین

 

رسید به مکه و نشست تو صحن خونه خدا ... همینطور به حاجی ها نگاه می کرد ، گریه می کرد ..

می گفت تو وعده دادی من ببینمت ...

یه وقت دید تو همون حال مناجات و عبادت و درد و دل، یه جَوونی اومد زد رو شونش :

علی بن مهزیار .. آقا سلام رسونده .. فردا شب فلان جا وایسا من بیام ببرمت ...

.

.

.

دیگه خوابش نبرد ...

.

.

.

دیگه غذا نخورد ...

 

شوق دیدار به دل افتاده

لطف دلدار به دل افتاده

 

جوونِ اومد ...

 پاهاش می لرزید ...

اومد تو بیابون از دور دید یه خیمه سبز نورانی معلومه .. تا دید همونجا نشست ...

هر چی بهش ملازم گفت پاشو آقا منتظره .. گفت دیگه نمی تونم راه برم ... آخه من چجوری نگاش کنم ...

به هر وضعی بود رسوندش به خیمه .. تا سلام کرد،  افتاد رو پاهای آقا ...

علی بن مهزیار دیر کردی ...

آقا بیست سال اومدم به شوق شما ..

لازم نبود تو بیای..کاری می کردی ما بیایم به دیدارت ..

 

**

 

ما ابقیتنی ...

تا وقتی زندم منو برسون ...

بعدش به چه دردم می خوره آقاجان ؟

 


التماس دعا ..

 

 

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۵
محمد حسین