العبد

دلنوشت !
دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۰۵ ب.ظ

نکنه آقا ...

 

 

یارب

بعضی وقتا ، یه سری دردا هست که نوش کردن داره . اولین ماه رمضون باشه که نتونی بری مناجات ، نتونی بری بشینی قاطی گناه کارا و روت بشه هرچی خواستی بهش بگی ، فقط شبا بشینی با خودت تنها تا سحر هعی حرف بزنی ، هعی گوش بدی... اما فهمیدم چرا امسال نشد برم قاطی خوباش .. نشد شب تا صبح درد و دل کنم.. آره فهمیدم  :

سیدی !

 لعلک ان بابک طردتنی و عن خدمت نهیتنی ...

شاید دیگه اصلاً من و از در خونت روندی ... شاید دیگه اصلا قبولم نداری ..

شاید اصلا دیگه نمی خوای بنده ات باشم .. نکنه از خودت دورم کردی؟ ... نکنه نزاری دیگه بیام درِ خونت ؟ یعنی من الکی دارم دست و پا می زنم ؟

اَو لعلک رایتنی مستخفا بحقک فاقصیتنی

شاید اصلا دیدی اعمالم رو سبک شمردم و محرومم کردی ..

او لعلک رایتنی معرضاً عنک فقلیتنی..

شاید دیدی من روم و از تو برگردوندم .. توام دیگه از من بدت اومده ..

او لعلک وجدتنی فی مقام الکاذبین فرفضتنی ..

شاید دیدی من همه اش دروغ می گم و برای بقیه بالا منبرم ...نکنه آقا روفوزم کردی ؟

او لعلک رایتنی غیر شاکرا لنعمائک فحرمتنی

شاید دیدی من شکر گزار نعمت هات نیستم و محرومم کردی .. شاید اصلا خواستی بهم بفهمونی که سال های پیش چی بهت داده بودم و امسال ندادم ... چرا سال های پیش یه بار شکر نکردی؟؟

او لعلک رایتنی فی الغافلین فمن رحمتک ایستنی

شاید دیدی من همش غفلت می کنم تو ام  من رو ولم کردی ...

او لعلک رایتنی الف مجالس الباطلین فبینی و بینهم خلیتنی

شاید دیدی من تو مجلس باطل ها نشست و برخاست کردم پس بین من و خودت فاصله انداختی..

او لعلک لم تحب ان تسمع دعایی فباعدتنی

نکنه ..

نکنه ..

نکنه اصلا دوست نداری دعام رو بشنوی ؟ نکنه دیگه اصلا دوستم نداری ..

الهی...

الهی...

الهی...

الهی العفو ...

بزار بیام .. پس چه فرقی بین من و تو .. این کرمک یا کریم ..

یا الهی العاصین ..

 

***

 

نشسته بود سرش به کار خودش بود، تو دلش گفت دیگه امسال نمیرم مکه بیست ساله رفتم آقام رو ندیدم . دیگه کجا برم ؟ هعی برم دور خونه خدا بگردم ؟ گردنمم که نیست دیگه . داشت با خودش گریه می کرد ، ناله می کرد که باشه آقا ، باشه :

 

تا یار که را خواهد و میل اش به که باشد ..

 

یه وقت یکی اومد در خونه اش  گفت :

علی بن مهزیار نمی خوای امسال بیای بریم مکه ؟

گفت : نه... تو برو.. برو.. برو ..

گفت : بیا و بربم شاید امسال بنا باشه آقا رو ببینی .. شاید منتظرت باشه آقا .. بازم نمی خوای بیای؟

یهو بهم ریخت ...

گفت : اگه باز رفتم و ندیدمش چی ؟

گفت : اگه منتظر بود ؟ پاشو علی بن مهزیار ...

مست شد ... همه زندگیش رو جمع و جور کرد ...زد به بیابون و همون شب پیاده به راه افتاد ..

 

مرا مستِ باده ات کردی ، حالِ زارِ من را بین

 

رسید به مکه و نشست تو صحن خونه خدا ... همینطور به حاجی ها نگاه می کرد ، گریه می کرد ..

می گفت تو وعده دادی من ببینمت ...

یه وقت دید تو همون حال مناجات و عبادت و درد و دل، یه جَوونی اومد زد رو شونش :

علی بن مهزیار .. آقا سلام رسونده .. فردا شب فلان جا وایسا من بیام ببرمت ...

.

.

.

دیگه خوابش نبرد ...

.

.

.

دیگه غذا نخورد ...

 

شوق دیدار به دل افتاده

لطف دلدار به دل افتاده

 

جوونِ اومد ...

 پاهاش می لرزید ...

اومد تو بیابون از دور دید یه خیمه سبز نورانی معلومه .. تا دید همونجا نشست ...

هر چی بهش ملازم گفت پاشو آقا منتظره .. گفت دیگه نمی تونم راه برم ... آخه من چجوری نگاش کنم ...

به هر وضعی بود رسوندش به خیمه .. تا سلام کرد،  افتاد رو پاهای آقا ...

علی بن مهزیار دیر کردی ...

آقا بیست سال اومدم به شوق شما ..

لازم نبود تو بیای..کاری می کردی ما بیایم به دیدارت ..

 

**

 

ما ابقیتنی ...

تا وقتی زندم منو برسون ...

بعدش به چه دردم می خوره آقاجان ؟

 


التماس دعا ..

 

 



نوشته شده توسط محمد حسین
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

العبد

دلنوشت !

العبد

یارب

یادداشت : بعد از دوسال و اندی ، مهاجر شدم ، گفتم مهاجر و یاد حسین پناهی افتادم!
اگر فرصتی شد و دست تقدیر با ما یار بود ، مطالب وبلاگ قبلی را انتقال خواهم داد!

به قولی :

باشد اینجا عاشقی هامان مرتّب باشد


بنابر نوشتِ اشعار و دل نوشت های شخصی است و اما الغیرها ،اسامی دیگر عزیز قید خواهد شد .

صفحه اشعار در اینستاگرام :

M.HGolhassani

طبقه بندی موضوعی

نکنه آقا ...

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۰۵ ب.ظ

 

 

یارب

بعضی وقتا ، یه سری دردا هست که نوش کردن داره . اولین ماه رمضون باشه که نتونی بری مناجات ، نتونی بری بشینی قاطی گناه کارا و روت بشه هرچی خواستی بهش بگی ، فقط شبا بشینی با خودت تنها تا سحر هعی حرف بزنی ، هعی گوش بدی... اما فهمیدم چرا امسال نشد برم قاطی خوباش .. نشد شب تا صبح درد و دل کنم.. آره فهمیدم  :

سیدی !

 لعلک ان بابک طردتنی و عن خدمت نهیتنی ...

شاید دیگه اصلاً من و از در خونت روندی ... شاید دیگه اصلا قبولم نداری ..

شاید اصلا دیگه نمی خوای بنده ات باشم .. نکنه از خودت دورم کردی؟ ... نکنه نزاری دیگه بیام درِ خونت ؟ یعنی من الکی دارم دست و پا می زنم ؟

اَو لعلک رایتنی مستخفا بحقک فاقصیتنی

شاید اصلا دیدی اعمالم رو سبک شمردم و محرومم کردی ..

او لعلک رایتنی معرضاً عنک فقلیتنی..

شاید دیدی من روم و از تو برگردوندم .. توام دیگه از من بدت اومده ..

او لعلک وجدتنی فی مقام الکاذبین فرفضتنی ..

شاید دیدی من همه اش دروغ می گم و برای بقیه بالا منبرم ...نکنه آقا روفوزم کردی ؟

او لعلک رایتنی غیر شاکرا لنعمائک فحرمتنی

شاید دیدی من شکر گزار نعمت هات نیستم و محرومم کردی .. شاید اصلا خواستی بهم بفهمونی که سال های پیش چی بهت داده بودم و امسال ندادم ... چرا سال های پیش یه بار شکر نکردی؟؟

او لعلک رایتنی فی الغافلین فمن رحمتک ایستنی

شاید دیدی من همش غفلت می کنم تو ام  من رو ولم کردی ...

او لعلک رایتنی الف مجالس الباطلین فبینی و بینهم خلیتنی

شاید دیدی من تو مجلس باطل ها نشست و برخاست کردم پس بین من و خودت فاصله انداختی..

او لعلک لم تحب ان تسمع دعایی فباعدتنی

نکنه ..

نکنه ..

نکنه اصلا دوست نداری دعام رو بشنوی ؟ نکنه دیگه اصلا دوستم نداری ..

الهی...

الهی...

الهی...

الهی العفو ...

بزار بیام .. پس چه فرقی بین من و تو .. این کرمک یا کریم ..

یا الهی العاصین ..

 

***

 

نشسته بود سرش به کار خودش بود، تو دلش گفت دیگه امسال نمیرم مکه بیست ساله رفتم آقام رو ندیدم . دیگه کجا برم ؟ هعی برم دور خونه خدا بگردم ؟ گردنمم که نیست دیگه . داشت با خودش گریه می کرد ، ناله می کرد که باشه آقا ، باشه :

 

تا یار که را خواهد و میل اش به که باشد ..

 

یه وقت یکی اومد در خونه اش  گفت :

علی بن مهزیار نمی خوای امسال بیای بریم مکه ؟

گفت : نه... تو برو.. برو.. برو ..

گفت : بیا و بربم شاید امسال بنا باشه آقا رو ببینی .. شاید منتظرت باشه آقا .. بازم نمی خوای بیای؟

یهو بهم ریخت ...

گفت : اگه باز رفتم و ندیدمش چی ؟

گفت : اگه منتظر بود ؟ پاشو علی بن مهزیار ...

مست شد ... همه زندگیش رو جمع و جور کرد ...زد به بیابون و همون شب پیاده به راه افتاد ..

 

مرا مستِ باده ات کردی ، حالِ زارِ من را بین

 

رسید به مکه و نشست تو صحن خونه خدا ... همینطور به حاجی ها نگاه می کرد ، گریه می کرد ..

می گفت تو وعده دادی من ببینمت ...

یه وقت دید تو همون حال مناجات و عبادت و درد و دل، یه جَوونی اومد زد رو شونش :

علی بن مهزیار .. آقا سلام رسونده .. فردا شب فلان جا وایسا من بیام ببرمت ...

.

.

.

دیگه خوابش نبرد ...

.

.

.

دیگه غذا نخورد ...

 

شوق دیدار به دل افتاده

لطف دلدار به دل افتاده

 

جوونِ اومد ...

 پاهاش می لرزید ...

اومد تو بیابون از دور دید یه خیمه سبز نورانی معلومه .. تا دید همونجا نشست ...

هر چی بهش ملازم گفت پاشو آقا منتظره .. گفت دیگه نمی تونم راه برم ... آخه من چجوری نگاش کنم ...

به هر وضعی بود رسوندش به خیمه .. تا سلام کرد،  افتاد رو پاهای آقا ...

علی بن مهزیار دیر کردی ...

آقا بیست سال اومدم به شوق شما ..

لازم نبود تو بیای..کاری می کردی ما بیایم به دیدارت ..

 

**

 

ما ابقیتنی ...

تا وقتی زندم منو برسون ...

بعدش به چه دردم می خوره آقاجان ؟

 


التماس دعا ..

 

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۳۱
محمد حسین

محمدحسین گل حسنی

نظرات  (۱۰)

۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۲۶ سرباز جامانده
خوش اومدین
پاسخ:
سلامت باشین ..
ممنونم ..

خوبین ؟
آدم نگران میشه ...
پاسخ:
یارب
ممنون شما خوبین ؟
آره الحمدلله ما خوبیم ..
می فاسل لا سی هم خوندیم ..بعله .

سلام
خوبم ممنون
:)


خوش برگشتین :)
پاسخ:
ممنون شما .. 
خب شکر که خوبید ...
سلامت باشید ...
ممنونم. 
خیلی ممنونم . 
سلام علیکم
آقا خوش برگشتین :)
بله بله منتظر استدلال هاتون میباشم البته یه مدته فراموشش کردم اگه بشه بعد کنکور درموردش حرف بزنیم خیلی بهتره:)

فی امان الله :))
پاسخ:
یارب
ممنون ..
خیلی هم خوب ...
کنکور هم دادید شیرینی ما محفوظه ...
بعله ...

۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۸ محمد حسین
یاهو 

سلام سیدی 

خوش برگشتی :))

عبادات قبول میگم تو بلژیک هم روزه واجبه ؟! :دی 
پاسخ:
یارب
سلام عزیز دل ما ... 
دلمون تنگ بود آقاجان 
بعله .. واجبه... چجور هم ..
ساعت یک ربع یازده افطار می کنی .. ساعت یک و نیم امساک ..
:دی

۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۹:۵۱ دل. بیقرار
سلااااااااامممممممم :))))))))))))))))))
چه خوب که دوباره مینویسید!!

خیلی خوشحال شدم!
خب حالا که چی؟! منظورتون از این پست این بود که این مدت که نبودید آقامونو دیدید؟!!! :)))
عیدتون مبارک! روز شادی اهل بیته! مادرمون مادرررر شدن!!
مادر نیکویی و بردباری...
پاسخ:
سلامممممممممم :دی
ممنون شما مخاطب خوب ...
حالا شاید دیده باشیم خدا رو چه دیدید ..
اون روایت هست که منی گوید در محشر تازه نیمی از شیعیان ما متوجه می شوند که آقا رو بار ها دیده بودند اما نشناختند .بعله .
:دی :دی
عید شما هم مبارک . شیرینی ما هم فراموش نشود خواهشاً.

سلام
خیلی لازم بود این پستتون...
تو اوج گرفتاری ذهنم،عمق غم باطنیم...
لحظاتی که داشتم فکرمیکردم من با چه رویی برم در خونه امام حسن
من با اینهمه گناهی که دارم اصلا چطور روم بشه به اقا بگم ببخشید
چطور با اینهمه عهد شکستن برم بگم میخوام خوب باشم...

شرم دارم از خدا
شرم دارم...

چقدر خوشحالم که در اوج درد این صفحه رو باز کردم و این نوشته ها....

اشک مون رو جاری کردید با این فرازهای نابی که نمیدونم چیه و کجاست

رو سفیدی در مقابل چشمان مهدی فاطمه نصیبتون

التماس دعا
پاسخ:
یارب

الحمدلله ...

قل یا عبادی الذین أسرفوا على أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله إن الله یغفر الذنوب جمیعا 

به قول استاد ما :

این خدا فرستاده دنبال فرار کرده ها ....

بیا تا جوانم......




ما منتظرت بودیم...


مثل امام مثل کعبه است
که باید بسوی او بروند
نه اینکه او بسوی انها بیاید


اقا جونم
میشه ما هم بیایم؟؟؟؟
میشه خودت این ادم نالایق بیچاره رو راهی کنی؟

هجری به سالهای فراوان کشیده ام
وصلی به طول مدت هجرانم آرزوست
پاسخ:
شوق دیدار به دل افتاده 
خدایاااا 
منم امسال هیچکار نتونستم انجام بدم هیچی...
ماه رمضونم هیچ فرقی با قبل نداشت:(

پاسخ:
هعی...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">